تبليغاتX
:: بی تو هرگز ::

بی تو هرگز



 

دلم خیلی گرفته بازم اومدم اینجا

اینجا رو با عشق اون ساختم

ولی نمی دونم نمی دونم کی می خواد این همه مشکلات تموم بشه و با هم باشیم

نمیدونم......

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

 


 


 

در خم پس کوچه هاي زندگي           آرزو  گم کرده  تنها   مي روم


 

در شيار روشن  تاريک  شب          لنگ لنگان سوي فردا مي روم


 

مي روم شايد که در دشت شفق        بينم  آن  رنگين  پر خورشيد را


 

مي روم شايد به بام کهکشان          بينم   آن   تک  اختر   اميد   را


 

بسته ام بار سفر از شهر خود        مي روم   آشفته  تا  شهر دگر


 

گشته ام بيگانه با هر آشنا            مي روم  شايد  شوم   بيگانه تر


 

 

 

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد

كاش مي شد در ميان لحظه ها ، لحظه‌ی ديدار را نزديك كرد

زندگی زيباست ، نه در رويا...

بوسه زيباست ، نه برای هوس ...

پرنده زيباست ، نه برای قفس ...

دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ...

آری

دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ...

بلكه برای حس كردن

 

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

در حضور حييرت زده ماه با دلم به گفتگو مي نشينم؛

از خاطرات دور و نزديك ميگويم،

از شبهايي كه بيدادي ستارگان و زيبايي ماه را نديده گرفتم،

از شبهايي كه اسير پنجه هاي خواب بودم

و از ديدن مهتاب محروم ماندم.

من عبور معطر نسيم را نديدم؛

من سرود باران را كه بر خواب گياهان و درختان باريد، نشنيدم.

من ماندم و نسيم گذشت.

من ماندم.

من خاموش ماندم و دريا خروشيد؛

من پژمردم و گل شگفت و دل با من سخني نگفت.

من با دل آشنا نبودم.

حال در خلوت خويش با دل سخني مي گويم

و روزهاي از دست رفته را مي جويم.

خوب مي دانم كه هنوز

فرصت شگفتن است

و باران دوباره خواهد باريد

و زمين با نام تو سبز خواهد شد.

اگر او دست مرا بگيرد،

من نيز خواهم شگفت و از بند ظلمت رها خواهم شد

چنان ستاره اي كه در خاموش ترين شبها

سرود سپيد صبح را خواند

و شعر روشن فردا را بر لوح آسمان نوشت.

 

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

 FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers

 

        

            

                قطره های باران انگار می خواهند به من یاد آوری کنند که تو رفته ایی

                       و من باید به احترام رفتنت مثل آسمان گریه کنم

                   ولی نمیدانم! شاید دیگر اشکی ندارم که برای رفتنت بریزم

           شاید هم اشکهایم خود را مخفی کرده اند تا در هنگام بازگشتت بی امان ببارند

    من میدانم که باران نمی داند امید بازگشت تو در من بیشتر از نا امیدی از دست دادن توست

              نمی دانم من در اشتباهم یا باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers

عشق نمی پرسه اهل کجايی ، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی . عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه : دوستت دارم

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers

من رو  به خاطره همه ی نا امیدی ها  ببخش

من  رو به خاطره همه ی  لجاجت های  کودکانه  ببخش

من  رو  به خاطره هر آنچه  که دیروز   انجام دادم

من را به خاطره هر آنچه که امروز  انجام میدهم

و من را  به  خاطره  هر آنچه که فردا  انجام خواهم داد و در نظر تو خوشایند نیست ببخش

همه ی  این ناراحتی ها تموم میشه   فرزان همش  تموم میشه  یقین داشته  باش   که هیچ چیز 

جز   خود تو برام مهم نیست

 

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود . تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد. من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد .

                                                   

 سنگهاي بزرگتر استاد، گلداني شيشه اي روي ميز گذاشت، بعد چند سنگ از داخل كيسه اي بيرون آورد كه هر كدام به اندازه يك پرتقال بودند و يكي يكي آنها را داخل گلدان انداخت. وقتي گلدان تا لبه پر از سنگ شد، از شاگردانش پرسيد: «پرشده؟» شاگردانش گفتند بله. اما استاد از كيسه ديگري? مقداري ريگ بيرون آورد، گلدان را كمي تكان داد و بعد توانست ريگها را هم در گلدان بريزد. دوباره پرسيد: «پرشده؟» شاگردان گفتند بله، اين بار ديگر پرشده. استاد كيسه ديگري را باز كرد و كمي خاك بيرون آورد و در گلدان ريخت. خاك،‌ فضاي خالي ميان سنگها و ريگها را پر كرد و تا لبه گدان رسيد. استاد گفت: «بسيار خوب. حالا ديگر گلدان پر شده. فكر مي كنيد قصد داشتم چه چيزي را به شما بياموزم؟» شاگردي گفت: «اين كه آدم هر چقدر گرفتار باشد، هميشه وقتي براي پرداختن به چيزي ديگر را هم دارد.» استاد گفت: «اصلا اين طور نيست. اين نمايش نشان مي دهد كه اگر اول سنگهاي بزرگ را در گلدان نياندازيم، بعدا نمي توانيم. پس مسائل بزرگ در زندگي ما كدامند؟ برنامه هايي كه به تأخير مياندازيم؟ ماجراهايي كه به سراغشان نمي رويم؟ عشق هايي كه براي آنها نمي جنگيم؟ از خود بپرسيد سنگهاي بزرگ زندگي تان كدامند كه آتش خداوند را در شما روشن نگاه مي دارند و بي درنگ آنها را در گلدان تصميم هاي خود بياندازيد وگرنه ديگر جايي براي آنها پيدا نخواهيد كرد. (نقل از كتاب پدران، فرزندان، نوه ها / نوشته پائولو كوئيلو

 

 يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا. با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود: خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من كمك كن. كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود: خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

 

 

نمی دونم چی شد اومدم اینجا

فقط میدونم که خیلی دلم گرفته

 

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

سلام امشب دلم خیلی گرفته اونقدر که ..................

جرا کارام درست نمیشه که به اون ثابت بشه که دروغ نمیگم ؟

یا باید با روشه دیگه ای بهش ثابت کنم که دوسش دارم ؟

خدایا تو این شب عزیز کمکم کن

 

خدایا ..............

خدایا تو میدونی تو دله من چی میگذره

تو میدونی که واقعا دوسش  دارم

خدایا کمکم کنننننننننننننننننننننننننننننننننننن

خدایا

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

FlowersFlowersFlowersFlowers

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

گفتن دوستت دارم به تو چه معنایی دارد؟

 

 

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

 

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

 

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

 

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . 

 

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .

 

( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .

 

( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .

 

( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .

 

( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی                                                                   

                                                                                 



 

نوشعاشق

بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمي كاش مي توانستم غزلي به زيبائي چشمانت بگم كاش مي توانستم آوازي به نابي آواز عشقت و بخونم كاش صدائي به رسائي صداي تو داشتم كاش دلي داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت دلي داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو كاش مي توانستم طرحي از چشمان تو به آسمان بدهم تا كه روز به خورشيدش ننازه و شب نيز به ماهش اگر مي توانستم طرح صورتت رو بكشم به هنرمندان مي فهماندم كه زيبائي يعني چي اينو خوب ميدونم كه اگه مجنون هم صفا و عشق تو رو مي ديد ليلي خودش رو فراموش مي كرد پس بي دليل نيست كه تو معشوق مني و نمي تونم فراموشت كنم


بی تو....

::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::                                                                                            ::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

 

 

  گفتم که مست و عاشقم دیوونه تو
هر شب خرابم گوشه می خونه تو


گفتی ببندم عهدو با یاد تو بستم
تاج غرورم رو زیر پات شکستم


گفتی که باید عاشق و
دیوونه باشم
چون ساقی هر شب می کش می خونه باشم


گفتی که باید خاطرم شرط  تو باشه
راه خیال خسته ام خط تو باشه!


گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از عطرت بسوزم !!!


گفتی که دستمو بگیر گفتم میگیرم
گفتی که از عشقم بمیر گفتم میمیرم!!!


گفتم و گریه کردمو پای تو ساختم
این دل سر به راهو آسون به تو باختم


گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم
گفتی با دل تنگی بخون
گفتم میخونم!

::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

 دوستت دارم امیر 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

سلام دوستان

این آخرین آپ من بود

و این وبلاگو با اجازه یه نفر می خوام حذف کنم

چون فکر می کنم این وبلاگ مثل صاحبش بدرد نمی خوره

بای

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

اینجا فقط میگم

دوست دارم بعد میگم

پیوندتون مبارک

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

 

از کجا شروع کنم از چی  بگم، چطور بگم هر چی فکر می کنم چیزی که لایقت

باشه به ذهنم نمی رسه

 

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

 

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

بیشتر فکر می کنم می فهمم چیزی تو این دنیا نیست که لایق تو باشه تو این همه

 کلمه من برای گفتن حرف دلم کلمه کم می آرم

ولی اگه می خواهی بدونی چقدر دوست دارم برو زیر بارون و قطره های بارون و

بگیر اونایی رو که می تونی بگیری تو منو دوست داری و اونایی رو که نمی تونی

بگیری من تو را دوست دارم

 

از آتش پرسیدم محبت چیست؟          گفت از من سوزانتر است

از گل پرسیدم محبت چیست؟            گفت از من زیباتر است

از شمع پرسیدم محبت چیست؟         گفت از من عاشق تر است.

از خودش پرسیدم تو کیستی؟          گفت نگاهی بیش نیستم

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

 

دلم خیلی گرفته دارم دیونه میشم

یا نه قبلا میگفتن دیونه

ولی خب دلم برایه همشون خیلی تنگ شده نمی دونم باید چیکار کنم

دارم از تنهایی میمیرم

کسی هم نیست کمکم کنه

 

 

تنها کسی هم که داشتم داره میره

هروز باید از خونه بیام بیرون  و تا شب نرم خونه

خدایا خدایا

این چه امتحانیست

منتظرتم

منتظرم روزی بیای بگی امیر دیگه نمی روم و برایه همیشه کنارت میمونم

خدایا خدایا

من هم تا وقتی زنده ام منتظرت می مونم

زود برگرد

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

دست گرم او


و او يکتاترين ناميست که ميدانم...
دستهايش را به سويم دراز کرد، نگاهش حرف دلش را ميزد.
دستم را به سمتش بردم.دستم را گرفت، انگار که ميخواست مرا با درد و رنج روزگار آشنا کند.
تبسم کوچکش، قطره هاي اشکش را پاک ميکرد.لبخند مبهي زدم ،شايد ميخواستم با اين لبخند
تهي بودن قلبم از انديشه سبز را نشانش دهم.نميدانم...
نگاهي کرد، انگار که ميخواست بگويد:"تنهاتر از تو هم هست، دستم را رها نکن!"
آرام دستم را فشرد، اشکهايم را پاک کرد و رفت...
انگار هنوز اينجاست، گرمي دستش را هنوز حس ميکنم.و خوبي حضورش را هنوز مي فهمم.
گاه به آنجا ميروم که شايد حضور پررنگ او، نقشي به انديشه کمرنگ من بزند...
چقدر سکوت ذهن کوچک من از ياد او پر از حرف است!پر از هياهوست، پر از حس خوبي است
که شايد از عشق هم زيباتر باشد.
...گوشه اي نشسته بودي،اشکهايت بوي تنهايي ميداد.
دستم را به سمتت دراز کردم و دستهاي سردت را با گرمي دست او آشنا."تنهاتر از تو هم هست،
دستم را رها نکن!"
و امروز ديدم که بعد از رفتن تو، و رها کردن دست من...
...چقدر دست که به انتظار گرمي آن حس خوب است.
+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

 

سینه از عطر توام سنگین شده

  ای بروی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

 

            همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

اتشی در سایه مژگان من

       ای زگندمزارها سر شارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

  ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

               با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نو؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

         ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

    پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

             درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

   سر نهادن بر سینه دل سینه ها

 سینه الودن به چرک کینه ها

        در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه یازارها

              اه ای با جان من اویخته

ای مرا از گور من انگیخته

                  چون ستاره با دو بال زرنشان

امده از دور دست اسمان

       از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم اغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را اب تو

بستر رگهام راسیلاب تو

                       درجهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

          ای به زیر پوستم پنهان شده

                             همچو خون در پوستم جوشان شده

          گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

اه ای بیگانه با پیراهنم

اشنای سبزه زاران تنم

           اه ای روشنان طلوع بی غروب

افتاب سرزمین های جنوب

اه اه ای سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

          عشق دیگر نیست این این خبر گیست

چلچراغی در سکوت و تیر گیست

غشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

             این دگر من نیستم من نیستم

حیف از ان عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

         ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

    اه میخواهم که بشکافم ز هم

شایدم یکدم بیالاید به غم

        اه میخواهم که بر خیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

ای دل تنگ من و این دود عود؟

         در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

          این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این ارزوها؟

ای نگاهت لای لائی سحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

               ای نفسهایت نسیم نمیخواب

شسته از من لرزه های اظطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیای من

       ای مرا با شور شعر امیخته

اینهمه اتش به شعرم ریخته

  چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به اتش سوختی

       

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

 

مثل برگی خشک و تنها         .         روی شاخه موندم اينجا

                                 ميترسم

توی چنگ وحشی باد            .         برم از خاطرو از ياد بپوسم

همه دنيای من قصه بودن من   .        توی آينه دلم مثل شب سياه و سرد

                           مثل ابرا رنگ درده

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

نميدونم حس ميكني يا نه. وقتي كه ميري بغض غريبي قلومو ميگيره

ولي اصلا به روي خودم نميارم

تا آخرين ثانيه هم كه شده ميخندم و به عمق چشمات نگاه ميكنم تا دلت نگيره

كاش كه هرگز نري يا وقتي هم كه ميري من هم با خودت ببري

هر وقت هم بهت ميگم تو ميگي باشه به وقتش

به هر حال هر جا هم كه ميري زود برگرد

ميدوني كه بدون تو من .

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

تنها که می شوم

برای تو می نویسم

تنها که می شوم

تمام لحظه های بی تو بودنم جان می گیرند

تنها که می شوم

انگار هجومی از افکار پریشان

هستی ام را به یغما می برد

تنها که می شوم

انگار چیزی از من نمی ماند

و من چقدر کوچک شده ام که

ازگفتن یک سلام می هراسم...

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

کز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران

هر کو شراب فرقت روزي چشيده باشد

داند که سخت باشد قطع اميدواران

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت

گريان چو در قيامت چشم گناهکاران

اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد

از بس که دير ماندي چون شام روزه داران

چندين که برشمردم از ماجراي عشقت

اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران

سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل

بيرون نمي‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکايت شرح اين قدر کفايت

باقي نمي‌توان گفت الا به غمگساران

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

كسي به باغ ايينه سلام هم نميكند
ميان كوچه سار شب دل مرا نميبرد
كسي از اين ميانه ها پي نگاه نور نيست
از اين همه شبان غم درون سايه سار نيست
به وهم هم ز بي كسي گذار اشك ماه نيست
ز غصه هم ز پر كسي درون ما قيام نيست
كسي ز من خبر نشد به غصه ها تبر نشد
كسي از اين گذار غم خبر ز حال من نشد
ز يار هاي پر تنش دلم به خاك و خون شده
قسم به آيه آيه ها دلم ز تو جدا شده

****

 .ولی تو خودت می دونی دلم از دل تو تا ابد جدا نمیشه .

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

فريادي و ديگر هيچ .

چرا كه اميد آنچنان توانا نيست

كه پا سر ياس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدي بي شكست

از بستر سبزه ها

با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم

***

اما ياس آنچنان توناست

كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !

فريادي

و ديگر

هيچ !

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 
      

Heart Throb - Click to Enlarge

 

Infinite Love - Click to Enlarge

        Romance - Click to Enlarge
Heart Warmer - Click to Enlarge

 

Heart's Reflection - Click to Enlarge 

Heart-Point Up  - Click to Enlarge

Heart-Point Down  - Click to Enlarge 

 

In Love - Click to Enlarge

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

ای دل بخواب در بستر بی آغوش

              گذار سربر بالین سرد و خاموش

                 تنهایی و درد را با هم حس کن

                   شکایت دردت را به دادرس کن

                     دادرسی نمیبینی بی هوده فریاد می زنی

                       به لب خاموشی ولی در خود داد می زنی

                           در خود می شکنی و به ظاهر آرامی

                                اشک می ریزی و می گریی اما پنهانی

                                   تو را شکستند اما باز سکوت اختیار کردی

                                       در خود شکستی و خودت را در حصار کردی

                                                بیرون شو ای دل از این حصار سرد

         رنگ رخسارت چو برگ خزان گشته زرد

          از این قصه همیشه رنگ می

         اما چرا شکوه ای نداری و می سازی

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

                                          وقتی اومدی کسی تورو ندید اما من دیدمت

   

 
                                            کسی تو رو حس نکرد ولی من باهمه وجودم حست کردم
 
                                                   همیشه دلم می خواهد برات شعر بنویسم
 
                                                 عاشق باشم و دلتنگ نمی ذاره نذاشته
 
                                                  همین خورده ریزی که اسمش زندگی
 
 
 
                                                 مسافر غریب من جاده زندگیت کجاست
 
                                                 بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست
 
                                                چه قصه ها گفتی برام از روزگار نالوتی
 
                                             گفتی دیگه خسته شدم از عشقهای دروغکی
 
                                               سفر یه جور شکایت به خنده های دیگران
 
                                                  چقدر دلم خسته اس کنار من بمون
 
 
 
 
                                     حرفهای من هنوز ناتمام تا نگاه می کنم وقت رفتن است
 
                                                باز هم همون حکایت همیشگی
 
                                    پیش از اونکه با خبر بشم لحظه عظیمت تو ناگزیر میشه
 
                                           تو کوله بار خستگی که پر شده از خاطره
 
                                               یه قلبی هست که می شکنه
 
                                     بهت میگه یه حس کور که از این بیچاره دل بکن
 
                                    دیو فریب سرنوشت می خواهد تو رو جدا کنه 
 
                             یکی میگه کاشکی نره منم میگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه
 
+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

......  دل تنگه توام   ........                                                     

                                       
          
                                 
      
 
                                                با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل آواز قناري تو بهار

                                                با تو بودن از تو گفتن زيباست


مثل آواز قشنگ جويبار

                                                با تو بودن از تو گفتن زيباست


مثل نيلوفر آبي در آب

 

    مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

 

                                                 با تو بودن از تو گفتن زيباست


مثل بارش بارون تو كوير


مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

 

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير


از تن خستهء من گرد غربت را بگير


مثل خورشيد بزن و آبم كن


مثل لالايي شب خوابم كن


به تن خسته بزن رنگ دگر


دل ما را تو ببر تا به سحر      

                    

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

......  خیلی سخت است ........


وقتی همه کنارت باشند وباز احساس تنهایی کنی.


وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت خبر نداشته باشه.


وقتی لبخند می‌زنی و توی دلت گریانی.


وقتی تو خبر داری و هیچ کس خبر نداره.


وقتی به زبان دیگران حرف می‌زنی، ولی کسی نمی‌فهمه.


وقتی فریاد می‌زنی و کسی صدات رو نمی شنوه.


وقتی تمام درها به روت بسته است....


اون وقت: دست هات را، رو به آسمان باز می‌کنی و از اعماق قلب تنها و گریانت فریاد می‌زنی که:


ای خدای بزرگ دوستت دارم، اون وقت حس می‌کنی که دیگه تنها نخواهی موند..

                 

                       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

                                                                            

     شبا وقتی من و دل تنهای تنها می مونیم

              واسه هم قصه ای از روز جدایی می خونیم

                 می گم ای دل با دل آلوده به درد

                 اگر بکشم روزی ناله و درد

                   آه و نالم می گیره دامنشو

                   آتیش عشق می سوزونه تنشو

                 شبا وقتی من و دل تنهای تنها می مونیم

                  واسه هم قصه ای از روز جدایی می خونیم

                   تو مصیبت کشی ای دل می دونم

                    میون آتشی ای دل می دونم

                     داری پرپر می زنی جون می کنی

                    این و از چشمای اشک های چشمات می خونم

                     دیگه دل طفلکی دیوونه شده

                       مثل من در به در از خونه شده

                     نداره هیچ کس و این دل می دونم

                     دیوونه همدم دیوونه شده این و دل خوب میدونم !!!

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

دیدارمن و تو

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت
                                       
تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

                 
از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

         
امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !
                     
امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .
                               
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .
                                 
گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

الان همه رفتن و من اینجا تنهای تنهام دلم خیلی گرفته

این نوشته ها رو در حالی می نویسم که دارم گریه میکنم

دارم به حال خودم گریه می  کنم

گریه می کنم که چقدر بدبختم

بدبختم که ارزش تو رو نداشتم

من بازم نمی تونم تمام حرفامو اینجا بنویسم

برایه همین یه وبلاگ دیگه دارم که اون تا پایان عمرم پیش خودم

میمونه و کسی از اون خبر دار نمیشه ولی یه روز به همه میدم

ولی بدون که به زودی بهت میدم

امشب فقط اینجا موندم تا با هق هقام بنویسم

تا تو تنهایم برات بنویسم که دوست دارم

داری با من خداحافظی میکنی

تو فکر می کنی وقتی به من میگی که داری میری

من خوشحال میشم ؟

وقتی میگی که داری میری تو خودم آتیش میگیرم تا اون ته میسوزم

نمیدونم تو فکر میکنی که این گریه ها الکی  ؟

امشب اینجا موندم

جایی که اولین خاطرات رو با تو دارم

با اون کم محلی های اولت

ولی کم کم دوستم داشتی

یعنی اول غرورت اجازه نمی داد

و من هم برایه همون غرورت بیشتر پافشاری میکردی

آی آداما آی آدما

این یه تیکه از یه شعر بود که الان یادم اومد

تو میرویو منو خاطره میمونم

من میرومو خاطره میمونه

خاطره میرود یاد ها هم  میرود

ولی وقتی من نیستم خاطره به چه دردی می خوره ؟

بعضی وقتا دلم می خواد بیام دره خونتون

 داد بزنم و بگم دوست دارم

تا حالا آدمی بدتر از من دیده بودی ؟

اینجا جایی که اولین بار دیدمت

اولین بار

وقتی که از پله ها میومدی پایین دیدمت

اصلا فکر اینو نمی کردم که وقتی تو بری من ارزوی مرگ بکنم

امشب امشب با تنهایم دوست شدم

با گریه هام

کاش الان اینجا بودی و من سرمو روشونهات میذاشتم

میذاشتمو تا میتونستم گریه میکردم

سرتو بذار رو شونهام  خوابت ببره ...........

اینم شعری که الان داره می خونه

فضا اینجا تاریکه ولی هنوز چشم اسم زیبایه تو رو میبینه

هنوز هم میگم دوست دارم

میدونی دوست داشتم تو هم برام این جوری می نوشتی

از خودت از دلت

از موقعی که تنهایی

ولی اون غرور لعنتیت اجازه نمیده

ولی غرور هم گاهی خوبه ولی به اندازه

بعضی وقتا که دارم از خیابون رد میشم

دلم می خواد که یه ماشین رد بشه و بزنه به من

تا راحت بشم

اون دفعه اول که گفتی 

امیر می خوام برم وقتی داشتم از پیشت بر میگشتم

همون جور داشتم گریه میکردم

به یه جا رسیدم می خواستم خودم بندازم پایین

ولی بعد گفتم بذار روزی که میره این کا رو بکنم

ولی وقتی رفتم خونه تا صبح گریه میکردم

آخرشم چندتا قرص خوردم و اومدم پیشت

گفتم می خورم میایم میبینمت

وبعدش ازت خداحافظی میکنم برایه آخرین بار

وبعد میرم همین جوری میرم تا وقتی که بمیرم

تا وقتی که تو خیابون پیدام کنن

ولی من سگ جون بودم هیچ کارم نشد فقط دل درد و سرگیجه داشتم

هیچ مرگم نشد

دوست دارم وقتی که داری میری  با تنفر از من بری

بری که دیگه نتونی به من فکر کنی

یعنی نخوای فکر کنی

آخه چه تو دلت اومد منو تنها بذاری ..........

اینم شعری که خودت به من دادی

الان دارم این شعرو گوش میدم

دوست دارم تا صبح بنویسم

با اینکه الان ساعت ۳:۴۷ دقیقس

دوست دارم همین جوری بنویسم تا وقتی که جون دارم

بنویسم دوست دارم 

همه چیز دست به دست هم دادن که تو رو از من بگیرن  همه چیز

وقتی به خودم فکر میکنم از خودم بیذار میشم

از خودم بدم میاد

یکی که این وبلاگو دیده بود به من گفت که چرا با احساسات دخترا بازی میکنی

آره من الان دارم با احساسات تو بازی میکنم

من دیگه مشهدم دوست ندارم

اصلا دیگه دوست ندارم تو خیابونا راه برم

خیابونایی که وجچب به وجب دست تو دست با هم توشون گشتیم

از همه بدم میاد مخصوصا از خودم

من به یه پوچی رسیدم که فقط برایه بدبخیم ساخته شده

تو میگی من که میرم بر میگردم

ولی من از این میترسم که بری و منو به فراموشی بسپاری

یا اینکه  تا وقتی بر میگردی من نباشم

برایه همینه که می خوام پیشم باشی و همیشه کنارم باشی

از این میترسم که با کسه دیگه ازدواج کنی

میرمو میمیرمو آسوده میشم از عشق .............

این شعرم که میدونی کی خونده

همه میگن امیر تو دیونه ای

میگن دختر ارزش این کاراو نداره

آره راست میگن تو دیونه ای

چون قبلا هم کسه دیگه اینو گفته بود

ولی اونا که نمیدونه هر دختری ارزش نداره

نه تو

 می خوام با یه دوروغ حرفامو تموم کنم

البته حرف خیلی دارم ولی نمی تونم بنوسیم نمیتونم

باشه یه روز می خونی

اینم دوروغم

دوست ندارم ..........

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

 

امشب اینقدر دلم گرفته بود که فقط دلم می خواد بد از اینکه رفتم بیرون گریه کنم

می خوام برم بیرون اون قدر گریه کنم تا دیگه از چشام خون بیاد و کور بشم

کور بشم که دیگه نبینم رفتنشو

دلم می خواد که خدا چشامو بگیره که وقتی داره میره نبینم

دلم می خواد که برم بیرون و یه کاری بشه و راحت بشم از این دنیا لعنتی

از این همه غم و غصه

نمی دونم که خدا چرا داره این فرشته رو میگیره

من هم میگم که این فرشته ارزش این دیو رو نداره

دیگه نمی خوام نمی خوام هیچی

فقط تو رو می خوام

اگه یه روز بیاد که اون با کسه دیگه باشه و ازدواج کرده باشه اون روز روزه مرگه منه

خدایا هیچ کسو عاشق نکن

من یکی عاشق شدم ولی چه فایده که نیست داره از پیشم میره

خدایا اگه این فرشته رو دادی پس چرا میگیریش

مگه نمیگن که هدیه رو پس نمیگیرن

 نمیدونم نمیدونم

فقط میدونم که دارم از دستش میدم

دوستت دارم به اندازه دنیا

 

 

 

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

روزی میاید که روزها نباشد روزی میاید که من نباشم

روزی میاید که تو باشی و یه بغل خاطره

روزی میاید که من نباشم و تو مرا به فراموشی بسپاری

روزی میاید که من نباشم و تو باشی

من نباشم اما تو هستی

آرزوی میکنم که وقتی هستی سلامت و خوشبخت بشی

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |

امشب دلم خیلی گرفته نمی دونم چیکار کنم نمی دونم

از ظهر خیلی دلم گرفته

اون هنوز از این وبلاگم خبر نداره نمی دونه که من این وبلاگو دارم

نمیدونم روزی که بخواد بره من چیکار میکنم

خدایا کمکم کن خدایا

نمیدونم اون روز زنده میمینوم یا اینکه بعدش زنده میمیمونم

خدایا کمک کن

+نوشته شده درساعت توسط عاشق بی معشوق |